چرا کتاب‌های سخت رو نمی‌خونم، و چرا با زبان ساده می‌نویسم؟

معمولن وقتی کتابی رو نمی‌فهمیم فکر می‌کنیم خیلی هوشمندانه و سطح بالاست. ولی من این‌جور کتاب‌ها رو چرت‌وپرتی بیش نمی‌دونم و هیچ وقت نمی‌رم سراغشون.

ببین، بذار اول داستان یک فیلسوف رو برات تعریف کنم که حدود ۴۵۰ سال پیش در جنوب فرانسه زندگی می‌کرد. زمانی که همه‌ی اروپا به فلاسفه‌ی عقل‌گرای یونان و روم باستان می‌گفتن به‌به و چه‌چه، زمانی که آدم خیلی به نیروی تفکر و استدلال و منطق‌بافی خودش مغرور بود و می‌گفت من اشرف مخلوقاتم «میشل دو مونتنی» اومد و گفت «بابا اینقدر عقل عقل نکنید. همین بز که دم خونه‌ی ما داره علف می‌خوره از اندیشه‌ورزترین فیلسوف‌ها هم راضی‌تره».

مثلن در مورد بدن و اینکه تاثیرش روی عقل و استدلال خیلی زیاده، ایده‌های بسیار قشنگی داشت. می‌گفت «چرا فلاسفه‌ همه‌ش میگن عقل عقل. چرا هیچ وقت در مورد بدن و تاثیرش روی ذهن حرف نزدن؟ همین افلاطون اگه ناخنش بره تو پاش آیا می‌تونه اینقدر استدلال‌های عقلانی از خودش در بکنه؟»

مونتنی می‌گفت هر چیزی که ممکن باشه برای انسان اتفاق بیفته غیرانسانی نیست. پس لازم نیست از گفتنشون خجالت بکشیم. حتی می‌گفت مشکلات جسمی ما تا حدی به خاطر اینه که در جمع‌ها و آثار فرهیختگان‌مون به طور صادقانه در مورد این مسائل حرف زده نشده. خیلی از این قضیه شاکی بود و می‌گفت:

«بر بلندترین تخت جهان، هنوز هم روی کون خود نشسته‌ایم.»

«پادشاهان و فلاسفه و نیز بانوان متشخص، می‌گوزند.»

مونتنی از خونواده‌ی پولدار و نجیب‌زاده‌ای بود. پدربزرگش تاجر ماهی بود و با سرمایه‌ش یک کاخ بزرگ رو در جنوب فرانسه، شرق بوردو، خرید. پدر مونتنی هم چند شاخه به این کاخ اضافه کرد و زمین‌های کشاورزی متعلق به ملک رو افزایش داد. مونتنی عاشق کتاب بود و هزاران تا از اون‌ها رو در کتاب‌خونه‌ش (طبقه‌ی سوم برجی دایره‌ای در گوشه‌ی کاخ (به قول خود مونتنی «بی‌استفاده‌ترین جای کاخ» بود قبل از اینکه کتابخونه بشه)) چیده بود. مونتنی از کشاورزی چیزی سرش نمی‌شد و همه‌ی وقتش رو در کتابخونه‌ سپری می‌کرد.

کاخ مونتنی اینا در جنوب شرقی بوردو، فرانسه
سمت چپ: کتابخونه‌ی مونتنی از بیرون | سمت راست: داخل کتابخونه‌ی مونتنی و روی تیرهای چوبیش، مونتنی جمله‌های قصار از متفکران محبوبش رو نوشته بود. مثل «خوشبخت‌ترین زندگی،‌زندگی بدون فکر است» از سوفوکل یا این جمله از پلینی: «هیچ چیز قطعی نیست مگر عدم قطعیت. هیچ موجودی سیه‌روزتر و مغرورتر از انسان نیست.»

مونتنی از بچگی مطالعه‌ی آثار کلاسیک رو شروع کرد. لاتین رو به عنوان زبان اول یاد گرفت. در هفت یا هشت سالگی «مسخ‌ها» اثر «اووید» رو خونده بود. قبل از شانزده سالگی مجموعه‌ی آثار ویرژیل رو خونده بود و به خوبی با «انه‌اید»، پلاوتوس و تفاسیر سزار آشنا شده بود. دلبستگی‌هاش به کتاب اونقدر زیاد بود که بعد از سیزده سال کار به عنوان مشاور در پارلمان بوردو با این فکر بازنشسته شد که خودش رو کاملن وقف کتاب کنه. مطالعه حالش رو خوب می‌کرد. خودش می‌گفت:

مطالعه من رو در خلوت خودم تسلی می‌ده. من رو از سنگینی بطالت اندوه‌بار آزاد می‌کنه و در هر زمانی می‌تونه من رو از معاشرت‌های کسالت‌بار خلاص کنه. هر زمان که درد، کشنده و شدید نباشه، مطالعه چاقوی درد رو کُند می‌کنه. برای منحرف کردن ذهنم از افکار مایوس‌کننده صرفن نیاز دارم به کتاب‌ها پناه ببرم.

مونتنی در مورد کتاب‌هایی که از کلمات قلمبه‌سلمبه و نوشتار سخت استفاده می‌کنن می‌گفت:

نمی‌تونم با اون‌ها معاشرت‌های طولانی داشته باشم. من فقط کتاب‌های ساده و لذت‌بخش رو دوست دارم که علاقه‌م رو ارضا کنن. نمی‌تونم برای چیزی، حتی برای یادگیری، به مغزم فشار بیارم، هرچقدر هم که ارزشمند باشه. اگر در هنگام مطالعه با عبارت‌های دشواری روبرو شوم، اصلن خودم رو اذیت نمی‌کنم: بعد از یکی دوجمله کتاب رو رها می‌کنم و می‌رم کتاب دیگه‌ای برمی‌دارم.

مونتنی تلویحن می‌گفت که دشوار یا حوصله‌سربر بودن کتاب‌های علوم انسانی هیچ دلیل موجهی نداره. حکمت نیازمند واژگان یا دستورزبان تخصصی نیست.

می‌گفت وقتی اثر دشواری می‌خونیم، دوتا گزینه داریم: نویسنده رو به خاطر عدم شفافیت مقصر بدونیم یا اینکه خودمون رو به خاطر عدم درک مطلب احمق به حساب بیاریم. مونتنی ما رو تشویق می‌کنه که نویسنده رو مقصر بدونیم. سبک نوشتاری نامفهوم به احتمال زیاد بیشتر نتیجه‌ی تنبلی است تا هوشمندی. چیزی که به آسانی خونده می‌شه به ندرت به آسانی نوشته شده. یا اینکه همچین نثر دشواری نقابی‌ـه بر فقدان محتوا. هیچ دلیلی نداره که متفکرها و نویسنده‌ها از کلماتی استفاده کنن که در کوچه و بازار استفاده نمی‌شه.

ولی ساده‌نویسی شهامت می‌خواد. چون خیلی‌ها ممکنه به خاطر نوشتار ساده به نویسنده‌ش بی‌اعتنایی کنن و اون رو کم‌هوش بدونن.

مونتنی ادبیاتِ ساده و کوچه‌بازاری سقراط رو مثال می‌زنه:

زیبایی‌هایی که به طور ساده و خودجوش خلق می‌شن به سرعت مورد بی‌اعتناییِ بینش و دانش ناپخته‌ی ما قرار می‌گیرن. آیا به عقیده‌ی ما «سادگی» خویشاوند نزدیک «بلاهت» و صفتی در خورِ سرزنش نیست؟ سقراط روح خودش رو با ریتم مردم عادی به حرکت درمیاره، چون دهقان یا زن کارگر همین‌جوری حرف می‌زنه. استقراها و قیاس‌های او از عادی‌ترین و شناخته‌شده‌ترین فعالیت‌های بشری گرفته شده. هر کسی می‌تونه حرف سقراط رو بفهمه. کلام سقراط اونقدر عامیانه و ساده‌س که اگه امروز بیان بشه، ما هیچ وقت اصالت و شکوه اعجاب‌آور مفاهیمش رو تشخیص نمی‌دادیم. چون ما هر چیزی رو که با فضل‌فروشی متورم نشده باشه، بی‌ارزش و پیش‌پاافتاده می‌شمریم و هیچ وقت از غنای اثری آگاه نمی‌شیم مگر وقتی که با طمطراق نمایش داده بشه.

می‌خوام بگم که… بینش و تجربه‌ای که از طریق نثر سخت و ادبیات قلمبه‌سلمبه وارد جامعه بشه، تاثیرگذاری کمی خواهد داشت چون مردم عادی متن سخت نمی‌خونن. چون همین الانش هم سرانه‌ی مطالعه‌ی کشور زیرِ یک دقیقه‌س و مردم حال و حوصله ندارن وقت بذارن و جملات سخت شما رو اول معناگشایی و بعد در موردش تفکر کنن. اگه می‌خوای واقعن تاثیر بذاری و خونده بشی، برای این مردم و با زبون خودشون بنویس. ولی اگه می‌خوای پیام و نوشته‌ت فقط بین بچه‌های خودتون (روشنفکرها) بچرخه و سر از کتابخونه یا روی میز چای‌خوری یکی دوتا فرهیخته‌ی دیگه مثل خودت دربیاره و فقط خاک بخوره (یا چای بریزه روش) همین فرمونِ پرزرق‌وبرق و پرمُدّعا رو بچسب و حوصله‌ی همه‌مون رو سر بِبَر.

اکثر این مطلب رو از کتاب «تسلی‌بخشی‌های فلسفه» نوشته‌ی «آلن دوباتن» نقل قول و بازنویسی کردم. که خودش هم از مونتنی و بقیه‌ نقل قول کرده بود. یعنی اومدم خودم یه چیزهایی در مورد «ساده‌نویسی» بنویسم ولی دیدم مونتی خیلی بهتر و دقیق‌تر از من نوشته، پس گفتم چه کاریه، همون رو براتون تعریف کنم. خودِ مونتنی خیلی به این معتقد بود که آدم‌های باهوش باید عقاید خودشون رو از آدم‌های باهوش‌تر از خودشون کسب کنن چون اون‌ها همون افکار رو با شفافیت و صحت روانشناسانه‌ای بیان کردن که ما به پای اون‌ها نمی‌رسیم. اون‌ها ما رو از خودمون بهتر می‌شناسن. می‌گفت «ما این کلمات رو در کتاب‌های خودمون نقل می‌کنیم تا نسبت به یادآوری واقعیت خودمون به خودمون ادای احترام کنیم.» مونتنی در کتاب «مقالات» تعداد زیادی تفسیر و صدها نقل‌قول از نویسنده‌هایی آورده که به نظر خودِ مونتنی مطالب رو دقیق‌تر و عمیق‌تر از خودش فهمیده بودن. در این کتاب ۱۲۸ بار از افلاطون، ۱۴۹ بار از لوکرتیوس و ۱۳۰ بار از سِنِکا نقل قول کرده.

خب دیگه. تموم شد. به من که خیلی خوش گذشت. از اون نوشته‌هایی شد که چند وقت یک‌بار باید بیام بهش سر بزنم تا یه چیزهای قشنگی رو بهم یادآوری کنه.

جیگرتونو. فعلن.

نوشته چرا کتاب‌های سخت رو نمی‌خونم، و چرا با زبان ساده می‌نویسم؟ اولین بار در سیزدهم پدیدار شد.

چرا نباید به حرف پدر و مادر گوش کنی

این موجودات قشنگ که در عکس بالا می‌بینید از راست به چپ شیمِل، پسته، غزل، فلفل و اِشنی هستن که توی یک خونه‌ی خوش‌رنگ و خوش‌انرژی در زاهدان زندگی می‌کنن. غزل بقیه‌ی بچه‌ها رو آورده توی خونه‌ش و ازشون مراقبت می‌کنه.

غزل مهربون‌ترین آدم دنیاست، که اگه یک گربه‌ی مریض ببینه و بهش کمک نکنه خوابش نمی‌بره. یادمه یک روز که داشتیم برمی‌گشتیم سمت خونه‌ش توی کوچه یک بچه‌گربه‌ دید که چشم‌هاش عفونت کرده. بردش خونه، چشم‌هاش رو تمیز و گربه رو درمان کرد. الان همون گربه هنوز تحت درمانه، اسمش «سوما گلی» و یکی از اعضای این خونواده‌ی هفت نفریه. آره، هفت نفر چون یک سگ دیگه (مَگی) هم بهشون اضافه شده.

غزل پنج سال پیش دانشگاه زاهدان قبول شد. کارشناسی صنایع دستی. بعد از تموم شدن کارشناسی، نمی‌تونست برگرده بیرجند و اون محیط قدیمی که همیشه توش بود. چون اینجا تو زاهدان برای خودش زندگی‌ای ساخته بود که بهش احساس تعلق داشت. دوست‌های جدیدی داشت که هم‌فازش بودن و مشغول فعالیت‌هایی بود که حالش رو خوب می‌کردن (اتاقی که پشت همین دیوار هست آتلیه و کارگاه غزله که توش نقاشی می‌کشه و چیزمیز می‌سازه). در نتیجه با خانواده در مورد تصمیم جدیدش صحبت کرد. پدر و مادرش اومدن زاهدان و زندگی جدیدش رو دیدن و وقتی دیدن دخترشون چقدر مستقل شده، همه‌ی کارهاشو خودش انجام می‌ده و برای زندگیش کلی برنامه داره، قانع شدن و با کمال میل قبول کردن که غزل در زاهدان موندگار بشه. اگه غزل در بیرجند و پیش مامان و باباش زندگی می‌کرد، شاید نمی‌تونست این جوری، یعنی اون جوری که خودش دوست داره، زندگی کنه.

چالشی که غزل باهاش روبرو بود رو خیلی از ما داشتیم و داریم. چالشِ داشتن یک زندگی و فضای مستقل، که توش آروم بگیریم، در مسیر رویاهای خودمون باشیم، اونجوری که می‌خوایم توش زندگی کنیم، و بهش احساس تعلق داشته باشیم.

مشکل اینجاست که پدر و مادر می‌خوان شما رو پیش خودشون نگه دارن تا وقتی که یک شاهزاده با اسب‌های سفید و کالسکه‌ای که به طرز مسخره‌ای برق می‌زنه از راه برسه و شما رو ببره سر خونه‌ و زندگیتون.

ولی زندگی روی زمین، و چیزهایی که آدم‌ها می‌خوان عوض شده. عده‌ی کمی هستن که براشون مهمه اون شاهزاده بیاد یا نه.

پدر و مادر به خیال خودشون دارن لطف بزرگی به شما می‌کنن، نمی‌ذارن دست تو جیب خودتون بکنید و هر وقت که بخواید می‌تونید روی اون‌ها حساب کنید. اون‌ها فکر می‌کنن مسیری که براتون در نظر گرفتن بهترینه و مجبورتون می‌کنن رشته‌ای بخونید که اون‌ها می‌خوان، و جایی زندگی کنید که اون‌ها می‌گن.

پدر و مادر قشنگم در طبیعت کردستان، عکس از سروه | پدرم دوست داشت من معلم بشم. حتی به خاطر پدر توی تعیین رشته «دبیری» هم انتخاب کردم. ولی خوشبختانه توی گزینش رد شدم.

نمی‌خوام از پدر و مادر یک هیولا بسازم. همه می‌دونید که من عاشق مامان و بابام هستم. خیلی زیااااد. ولی…

اگر بر اساس خواسته‌های پدر و مادر زندگی کنی، ممکنه هیچ وقت نتونی به طور مستقل وارد جامعه بشی، ممکنه هیچ وقت خونه‌ی خودت رو پیدا نکنی یا نتونی بسازیش، ممکنه نتونی اون جوری که می‌خوای زندگی کنی.

اینجوری میشه که یهو سی سالت می‌شه و می‌بینی هنوز پیش خانواده زندگی می‌کنی، رویاهات پژمرده شدن و حتی اگر هم بخوای مستقل بشی و دنیا رو به تنهایی تجربه کنی، نمی‌تونی! چون چیزی بلد نیستی که ازش کسب درآمد کنی. چون همیشه از حمایت مالی خانواده برخوردار بودی و نیازی نبود که تخصص یا مهارتی رو یاد بگیری و ازش پول دربیاری و یک زندگی برای خودت بسازی و بچرخونیش. چون بلد نیستی و کلی ترس داری از اینکه مستقل زندگی کنی. در نتیجه همیشه حس سرخوردگی و استیصال داری.

چهل سالت که میشه به خودت میای و می‌بینی که زندگیت اصلن اونی نبود که خودت می‌خواستی. اونجاست که می‌ری سراغ مامان و بابات و همه‌ش انگشت اتهامت به سمت اون‌هاست. اون‌ها رو مقصر می‌دونی که نذاشتن اون جوری که خودت می‌خواستی زندگی کنی.

چیزی که برای اون‌ها زمانی جواب می‌داده ممکنه الان دیگه برای شما جواب نده. یعنی نمی‌دونم. اگه جواب می‌ده و در مورد مسیری که توش هستی خوش‌حال هستی و اون‌ها هم خوشحال هستن و همه راضی، **ن لق ناراضی. من این حرف‌ها رو برای کسی می‌زنم که حس می‌کنه مسیری که پدر و مادر از قبل براش مشخص کردن اصلن به اون سمتی نیست که رویاهاش هستن. درنتیجه از یه چیزی خوشحال نیست، بی‌قراره و می‌خواد تغییرش بده. (شاید باید این حرف رو همون اوایل مطلب می‌گفتم که وقتت رو تلف نکنی و پایین‌تر نیای. ولی خب مطمئنم خودت اونقدر باهوش هستی که اگه این نوشته دغدغه‌ت نباشه خیلی وقت پیش این صفحه رو می‌بستی، وقتت رو با خوندن این حرف‌ها تلف نمی‌کردی و می‌رفتی یک جای دیگه تلفش کنی.)

همه خودخواهیم. همه ناقصیم و استدلال‌های همه‌ی ما از ملاک‌ها و فیلترهایی رد می‌شه که از دوران بچگی و در طول عمر درون ما شکل گرفته. برای همینه که مامان و باباها ما رو درک نمی‌کنن. اون‌ها می‌ترسن چون گذشته‌ای که طی کردن با گذشته‌ای که ما داشتیم زمین تا آسمون فرق داره. ترس‌های درونی اون‌ها ناشی از عرف‌ها، ارزش‌ها و هنجارهایی‌ـه که اگرچه شاید زمانی وجودشون و رعایت‌کردنشون لازم بوده، ولی الان دیگه نیازی بهشون نیست و وقتشه تغییرشون بدین.

آرش و کیوان هم از اون کسانی هستن که اصلن در مسیری نیستن که پدر و مادرشون دوست داشت باشن، ولی فکر کنم الان خوشحال‌تر و راضی‌تر هستن.

نذار این اتفاق بیفته. به خاطر خودت و به خاطر عشقی که بین خودت و والدینت هست. اجازه نده که بیست سال دیگه هر وقت به مامان و بابات نگاه می‌کنی یاد ناکامی‌هات بیفتی. و اجازه نده که هر وقت اون‌ها بهت نگاه می‌کنن یاد اشتباهاتی بیفتن که در جوانی در حق تو مرتکب شدن.

ولی اگه می‌خوای یه چیزی رو تغییر بدی ولی نمی‌تونی، بهت اجازه‌ش رو نمی‌دن یا هرچی… باید یک مبارزه رو شروع کنی. باید انتخاب‌های سختی انجام بدی و پاشون وایسی.

برای تغییر باید از همین الان شروع کنی. از همین روزهایی که داری باهاشون زندگی می‌کنی. بهشون نشون بده که دنیای جدیدی اون بیرون هست که می‌خوای به طور مستقل تجربه‌ش کنی، و بهشون نشون بده که می‌تونی به طور مستقل تجربه‌ش کنی. از همین الان مستقل بودن رو در کنارشون شروع کن. کار کن. پول دربیار. برو سفر. برای زندگیت و محیطی که توش هستی تصمیم بگیر و اگر اشتباه کردی مسئولیتش رو بپذیر.

اجازه رو نمی‌گیرن. می‌سازن.

پس مبارزه کن. برای چیزی که یقین داری درسته. برای هدف و آرزویی که در سر داری. بجنگ برای همین یک بار فرصت کوتاهی که در اختیارت هست و بهش می‌گن زندگی. اشتباه کن، و مسئولیتش رو بپذیر. دهنت قراره سرویس بشه. زندگی سخت‌تر از اونیه که فکر می‌کردی. ولی فکر کنم می‌ارزه.

من دیدم، و باهاشون زندگی کردم، کسانی که با خانواده زندگی می‌کردن چون مجبور بودن، ولی مبارزه کردن، رفتن دنبال رویاهاشون و به خانواده نشون دادن که از پس خودشون و از پس یک زندگی مستقل بر میان. دیدم کسانی رو که به خانواده نشون دادن که دنیا عوض شده و چیزهایی که آدم‌ها می‌خوان با چیزهایی که چهل سال پیش ارزش بود فرق کرده. آدم‌هایی رو دیدم که گریان از خونه‌ی مامان و باباشون زدن بیرون و چند هفته بعد با لبخند توی خونه‌ی خودشون سفره‌ی شام رو می‌چیدن که میزبان مامان و باباشون باشن.

هرچه زودتر از خودت یک آدم قائم‌به‌ذات و مستقل بسازی، جداشدن از خونواده و ساختن زندگی مستقلِ خودت راحت‌تر میشه. پس از امروز شروع کن.

یه چیزی همین الان به ذهنم رسید. مشاور. یک مشاور یا روانکاو خوب خیلی می‌تونه این روند رو تسریع کنه. پیداش کن. برو باهاش حرف بزن. اگه درکت کرد و رابطه‌ی خوبی با بی‌قراری‌هات و دغدغه‌هات برقرار کرد، جلسه‌های بعد می‌تونی با پدر و مادر بری پیشِش. خیلی وقت‌ها یک آدم کاربلد و به‌روز که از بالا داره اوضاع رو می‌بینه، بهتر می‌تونه شرایط رو به پدر و مادرت توضیح بده.

خب دیگه من از نوشتن خسته شدم. فعلن.

نوشته چرا نباید به حرف پدر و مادر گوش کنی اولین بار در سیزدهم پدیدار شد.

وقتی سفر درمان افسردگی هست

در جواب نوشته‌ی قبلیم (وقتی سفر درمان افسردگی نیست) ترانه بهم میگه:

«آره خب، تو #ایسه رو داری. پناهگاه و جایی که بهش احساس تعلق داری. جایی که بتونی توش آروم بگیری، بگی این خونه‌ی منه، و توش به بی‌قراری ذهنیت رسیدگی کنی و به قول خودت “قدردان چیزهایی باشی که داری”. ولی من همچین جایی ندارم.

یه دوره‌هایی از زندگیم اصلن احساس نیاز نمی‌کردم به اینکه جایی داشته باشم که بهش تعلق داشته باشم. داشتم تجربه می‌کردم. داشتم حال می‌کردم و اصلن به این موضوع فکر نمی‌کردم. ولی بعد از مدتی یک پناهگاه می‌خواستم. یک فضای (هم فیزیکی و هم ذهنی) که مال خودم باشه و بهش احساس تعلق داشته باشم و توش فضای خصوصی خودم رو داشته باشم.

ترانه (@taraneh_dana) | آناکلیا، گرجستان

دو سال از شش سالی که تنهایی تهران زندگی می‌کردم همچین فضایی رو داشتم. خودم ساخته بودمش و خودم براش تصمیم می‌گرفتم.

ولی وقتی دانشگاهم تموم شد و‌ برگشتم کرج پیش پدر و مادر، به خونه و اتاقم احساس تعلق نداشتم. و تا همین الان هم این حس رو ندارم و «اون جایی که مال خودم باشه و اون سبک زندگی که بهش تعلق داشته باشم» رو ندارم. در نتیجه الان می‌خوام برم سفر، چون به نظرم تنها راهیه که از این بی‌قراری نجات پیدا کنم، و تصویری از سبک‌زندگی و خونه‌ی ایده‌آلم بسازم.»

نوشته وقتی سفر درمان افسردگی هست اولین بار در سیزدهم پدیدار شد.

وقتی سفر درمان افسردگی نیست (و چجوری درمانش رو پیدا کردم)

افسرده و کمرنگ‌ بودم.

دلیلِ افسردگیم؟ سرگردونی، و یه جور بی‌قراری و «خب‌تهش‌که‌چیِ» همیشگی که همه جا، صرف نظر از جغرافیایی که توش بودم، باهام بود.

می‌دونستم که در این وادیِ اندیشه در مورد معنا و غایت هستی، هرچی بیشتر پیش می‌رم همه چی بی‌معناتر می‌شه.

متوجه شدم که سه تا گزینه بیشتر ندارم:

۱) این «خب‌تهش‌که‌چی» هرجا برم باهام میاد و همه چی بی‌معنیه پس… خودم رو بکشم و تمومش کنم.

۲) همون جور به غر زدن و غصه‌خوردن در مورد بی‌معنایی زندگی، فانی بودن هرچیزی، بی‌سمت‌وسویی و بی‌هدفیِ زیست ادامه بدم و غمگین‌تر و افسرده‌تر و منفعل‌تر بشم.

۳) با علم به اینکه خبری نیست و همه چی بی‌معنی و زودگذره، از همین چیزهای ریزی که دارم خوشحال باشم، قدرشون رو بدونم، و تحسین‌شون کنم.

گزینه‌ی اول رو دوست دارم. ولی الان خیلی زوده برای تموم کردنِ همه چی. خوبه که هر وقت بخوام این گزینه رو دارم، ولی نمی‌خوام الان ازش استفاده کنم. از زندگی کردن در «گزینه‌ی ۲» هم خسته شدم. به اندازه‌ی کافی توش بودم و فهمیدم که خبری نیست و هدف زندگی چیزی نیست جز همین زندگی کردن. به همین سادگی. پس از گزینه‌ی ۲ هم کشیدم بیرون. در نتیجه گزینه‌ی سوم رو انتخاب کردم و بهش چسپیدم و حالم خیلی خوبه و همین الان که دارم براتون می‌نویسم نوازش باد اول شهریور رو روی پوست بدنم حس می‌کنم. انگار وقتی «بودن» رو در آغوش می‌گیری زندگی می‌خواد بهت نشون بده که چقدر چیزهایی ریزی که همیشه نادیده گرفتیم می‌تونه لذت‌بخش و حتی جدید باشه.

 

ولی چی شد که از گزینه‌ی ۲ کشیدم بیرون و گزینه‌ی ۳ برام روشن شد؟

وقتی از سفرِ روسیه (#جام_جهانی_سیزدهم) برگشتم، بی‌قراریِ درونی دوباره (می‌گم «دوباره» چون‌که من یک ماهِ قبل از سفر هم افسرده بودم و یک جور بی‌قراریِ درونی و ذهنی نمی‌ذاشت حالم خوب باشه، حالِ کسی رو خوب کنم، برقصم، کار کنم) و با شدت بیشتری اومد سراغم. رویاپردازی من رو برد تا آفریقا، چین، اروپا، و حتی آمریکای جنوبی، و بهم این نوید رو می‌داد که شاید اونجا جواب رو پیدا کنم. ولی یه چیزی ته ذهنم می‌دونست که راهش این نیست و من با سفر کردن فقط این بی‌قراری و این خلأ معنایی رو با خودم می‌برم به یک جغرافیای دیگه.

این بی‌قراری همه‌ی اون یک ماه و هفت روزی که روسیه بودم باهام بود ولی خب چون مبهوت و هیجان‌زده‌ی فضای فوتبال، یک زمین‌بازیِ جدید به اسم روسیه و آدم‌های جدید بودم، ذهنم وقت نمی‌کرد به اتاق‌هایی که توش بی‌هدفی و بی‌سمت‌وسویی اقامت دارن سر بزنه. ولی وقتی از سفر برگشتم، من کوله‌م رو توی اتاق شماره ۱۳ و ذهنم کوله‌ش رو در اتاقِ بی‌قراری باز کرد. همسایه‌های من اتاق ۴۲ و اتاق ۶۹ بودن و همسایه‌های اتاق ذهنم، اتاق بی‌معنایی و اتاق خب‌که‌چی بودن.

کاش می‌شد ذهنم رو بذارم داخل کمد و با خودم هیچ جا نبرمش. این‌جوری سفر کردن خیلی بیشتر خوش می‌گذره. همه چی بیشتر خوش می‌گذره، فکر کنم! ولی خب، این آپشن رو نداریم و این لعنتی همه‌ش باهامونه.

پس مهم نیست کجای جهانم. همین جایی که هستم بهترین جا برای رسیدگی به ناخوش‌احوالیِ ذهنی منه. [با تشکر از سقراط]

ما آدم‌ها تمایل داریم لذتی که تجربه‌های جدید بهمون می‌دن رو بیشتر از اونچه که باید ارزش‌گذاری کنیم، و یافتن معنا (و جذابیت) در تجربه‌های کنونی رو کمتر از اونچه که باید. پس… اگرچه سفر کردن خیلی خفنه و دریچه‌ای‌ـه به فرهنگ‌های متفاوت و مدرسه‌ای برای زندگی، ولی در نهایت نمی‌تونه به عنوان نوشدارویی برای یک ذهن بی‌قرار و ناراضی تجویز بشه.

برای همین این روزها یه جوری شدم که هنگامِ حضور در بزرگترین معبد تبت ممکنه همونقدر شگفت‌زده بشم و بگم «واووو» که در آپارتمانی در تهران یا روستایی در گیلان. و به همون نسبت ممکنه هنگام حضور در این تجربه‌ها و رویدادها بگم «پفففف… خب که چی.»

اینکه ما در یک رویداد یا یک تجربه کی هستیم خیلی مهتره از اینکه خودِ اون رویداد و اون تجربه چی هست. پس به نظرم به جای اینکه در جغرافیاهای دوردست به دنبال معنا بگردیم باید برگردیم همین جایی که هستیم و ببینیم چه چیزهای خفنی داریم که می‌تونیم در موردش قدردان باشیم و باهاش حال کنیم.

قدردانی باعث میشه در مورد چیزهای دمِ دستی و روزمره همونقدر بگی «واووو» که هنگام قدم زدن در خیابون‌های یک شهر دوردست.

قدردانی همون چیزیه که چشم‌هامون رو به روی این حقیقت باز می‌کنه که ما مجموعه‌ای از میلیاردها میلیارد اتم هستیم که دور هم جمع شدن تا این ترکیب فوق‌العاده از سلول‌ها، نرون‌ها، و اندام‌ها رو درست کنن تا ما بتونیم چیزها رو لمس کنیم، غذاهای خوشمزه رو مزه کنیم، بریم کوه، به جوکِ مسخره‌ی گلابی‌ها گلابی‌ها بخندیم، و شب‌ها به ستاره‌ها خیره بشیم.

قدردانی چیزیه که چشم‌هات رو به روی این حقیقت باز می‌کنه که همه‌ی آبا و اجدادت به اندازه‌ی کافی سالم (و جذاب) بودن که تولید مثل کنن. و ما در زمانی به دنیا اومدیم که کره‌ی زمین خفنه و علم و تکنولوژی خیلی باحال داره پیش می‌ره. ما با یک دستگاه که تو جیب جا می‌شه با خاله‌مون تو آلمان حرف می‌زنیم، در کمتر از ۳ ساعت می‌ریم یک کشور و سرزمینِ دیگه، و با چرخوندن یک پیچ آتیش داریم و با چرخوندن یک پیچِ دیگه آب گرم. خب این‌ها خیلی عجیب و غریبن واقعن.

قدردانی یادمون می‌ندازه که زندگی و زنده‌بودن خیلی خفنه. مخصوصن اگر بدن سالمی داشته باشی و بتونی به راحتی و بدون درد توش کاوش کنی.

من مات و مبهوم آدم‌هایی مثل سعید هستم که با وجود ناتوانی یا کم‌توانی جسمی اینقدر تشنه‌ی زندگی‌کردن هستن و در مسیرِ کاوش در قشنگی‌هاش مجبورن نسبت به منِ نوعی موانع بیشتری رو از سر راه بردارن.

سعید ضروری | از اون سفربروهای مشتیِ روزگار

قدردانی مثل ماژیکیه که ما برای هایلایت کردن زیبایی‌های زندگی روزمره‌مون ازش استفاده می‌کنیم.

کارهایی مثل مراقبه می‌تونن بهمون کمک کنن تا به این روزمره‌ها و قشنگی‌های توش آگاه بشیم. به من که خیلی کمک می‌کنه. یوگا کردن بلد نیستم و تا حالا قسمت نشده برم سراغش. ولی یه وقت‌هایی از روز می‌شینم، هیچ کاری نمی‌کنم، نفس عمیق می‌کشم و سعی می‌کنم به اطرافم، به کارهایی که دارم می‌کنم، جاهایی که ذهنم می‌ره و قشنگی‌هایی که اطرافم هست آگاه بشم. فکر کنم زندگی در زمان حال که می‌گن همین باشه.

یکی از قشنگی‌هایی که اطرافمون هست و اغلب نادیده می‌گیریم و مسلّم فرض می‌کنیم، ذهنِ دیگرانه.

یک منبع بزرگ برای پیدا کردن این جور قشنگی‌ها و جذابیت‌ها مطالعه‌س. ما می‌تونیم به جای اینکه در سرزمین‌های دوردست به دنبال تجربه‌های الهام‌بخش باشیم، همین‌جا روی تخت، یا روی مبل راحتی بالکن بهشون برسیم.

من خودم کتاب‌ها و مطالب غیرداستانی /non-fiction/ رو ترجیح می‌دم. کتاب‌هایی که علم، فلسفه یا تاریخ رو به زبون ساده و با ادبیاتی خودمونی برامون تعریف می‌کنن.

یادتون نره هر بار که کتابی رو برمی‌دارید، در سال‌ها تجربه و تفکرِ نویسنده‌ش مسافرت و کاوش می‌کنید. این خیلی باحاله که من، به عنوان یک آدم معمولی که حال و حوصله‌ی قفلی زدنِ چندساله روی یک موضوع رو ندارم، می‌تونم از طریق یک کتاب به شالوده‌ی ایدئولوژی خفن‌ترین آدم‌ها دسترسی داشته باشم و در عرض چند روز یا چند هفته نتیجه‌ی سال‌ها تحقیق و اندیشه‌ورزیِ این آدم‌ها رو برداشت کنم.

می‌تونم خودم رو در ذهن یک فیلسوف جا بدم که سال‌ها در مورد «خودآگاهی» فکر کرده، یا اینکه برم و در ذهن یک تاریخدان بشینم و با جزئیات، در کشورگشایی‌های چنگیزخان سفر کنم. می‌تونم در مورد هر چیزی که دوست دارم یاد بگیرم، و این یعنی ماجراجویی، مستقل از مکانی که هستم.

اینکه مجذوب ذهن یک نفر دیگه بشی، پدیده‌ی بسیار جذابیه که می‌تونیم در مورد آدم‌های نزدیک به خودمون هم تجربه‌ش کنیم. خانواده و دوست‌هامون. این بزرگترین دلخوشی‌های قرن. این روح‌هایی که حرف‌هامون رو می‌فهمن و کلی حال خوب برامون آوردن. واقعن از کِی یادمون رفت قدرشون رو بیشتر بدونیم؟ چرا فکر می‌کنیم همه چیز رو در موردشون می‌دونیم؟ و چرا این روحیه‌ی پرسشگر و کنجکاومون رو همیشه برای آدم‌های جدید و گپ‌وگفت‌های سطحی با غریبه‌ها نگه می‌داریم؟ [مخاطب این یکی دو جمله‌ی آخر، بیشتر از هر کسی خودم هستم. نقطه.]

می‌دونم شما هم مثل من هستین. وقتی واقعن در مورد رابطه‌ها و رفاقت‌هایی که دارم کنجکاو می‌شم، می‌بینم که در مورد خیلی از آدم‌های قشنگ و دوست‌داشتنی که اطرافم هستن فقط سطحِ ماجرا رو لمس کردم. می‌خوام سعی کنم تا جایی که ممکنه از گپ‌وگفت‌های چونی‌چاکی‌سلامتی (انگلیسی‌ها بهش می‌گن small talk) پرهیز کنم و با پرسیدن سوال‌های درست در جای درست به عمق بزنم و حرف‌ها و داستان‌هایی رو ازشون بکشم بیرون که هیچ وقت نشنیدم.

من عاشق قصه‌ها هستم. می‌دونم شماها هم هستید، برای همینه که اینجایید. رفقایی که داریم داستان‌های عجیبی دارن که برامون تعریف کنن. و وقتی اون‌ داستان‌ها رو می‌ذارید کنار قطعات پازلی که تا الان ازشون دارید، می‌بینید که چقدر دنیاهای عجیب و ذهن‌های عجیبی اطراف‌مون هستن که همیشه نادیده گرفتیم. مطمئنم که شنیدن قصه‌ی ذهن‌های دیگه می‌تونه سلامت و رشد ذهن خودمون رو به دنبال داشته باشه.

پس… اگرچه مسافرت کردن افق‌های دید ما در مورد دنیا رو وسیع‌تر می‌کنه، ولی دوای دردِ یک ذهن بی‌قرار نیست. برای اینکه سلامت ذهن رو پس بگیریم، جایی که باید این کار رو بکنیم همین‌جایی‌ـه که الان هستیم.

برای من، جایی که الان هستم، ایسه، بهترین جای دنیاست برای اینکه سلامت ذهنم رو به دست بیارم، با بی‌قراری‌هام کنار بیام، و حالِ خوب رو لمس کنم.

فکر کنم در حال حاضر در دنیا هیچ جایی وجود نداره که مثل ایسه، چیزهایی که من می‌خوام رو داشته باشه. چیزِ زیادی هم نمی‌خوام. چهار تا چیز داشته باشم آدم خوشبختی هستم در زندگانی:

  • رفقا: دوست‌هایی بهتر از آب روان که من رو همین‌جوری که هستم بپذیرن.

  • آزادی: جایی که بتونم توش راحت باشم. آزاد باشم. کسی بهم نگه چیکار کن و چی بپوش و چی بخور

  • تفکر: جایی که توش اندیشه رشد کنه، و بنیان‌های فکریم رو زیر سوال ببره.

  • کارگاه: جایی که بتونم توش کار کنم. خلق کنم. با خیال راحت و در خلوت خودم.

خب، واقعن توی ایسه همه‌ی این‌ها رو دارم. و خیلی باید **خل باشم اگر قدردانِ این وضعیت که برای خودم ساختم نباشم. و **خل‌ترم اگر قدردانِ خودم نباشم. از اینجا بهتر، کجای دنیا می‌تونم باشم این روزها؟ تازه‌شم یک استخر داریم که می‌تونم هر وقت اراده کردم برم سمتش و زندگی رو fresh کنم.

این جایی که هستم پر از شگفتیه و واقعن چشم‌ها را باید شست.

حدود ۲۳۰ سال قبل یک آدم خوشفکر در اتاق خودش به یک جور روشنگری در مورد سفر رسید که بی‌سابقه بود. در بهار سال ۱۷۹۰، فرانسوی بیست‌وهفت ساله‌ای با نامِ «گزاویه دومِتر»، پیژامه‌ی صورتیش رو پوشید و سفری به گرد اتاق‌خوابش کرد و از این سفرنامه یک کتاب درآورد تحت عنوان «سفری در اطراف اتاق‌خوابم». «دومتر» در سال ۱۷۹۸، سرخوش از تجربه‌اش، سفرِ دیگری رو شروع کرد. این‌بار، همون سفر رو در شب انجام داد و سفرنامه‌ش رو «گشت‌وگذارِ شبانه در اطراف اتاق‌خوابم» نامید.

«گزاویه» در شروع این سفر می‌ره به سمت بزرگترین مبل اتاق، با دیدی تازه بهش نگاه می‌کنه و بعضی از کیفیت‌هاش رو کشف می‌کنه. برازندگی پایه‌هاش رو تحسین می‌کنه. یاد خاطره‌ها و لحظه‌های خوشی می‌افته که روی این مبل سپری کرده. لحظه‌هایی که در مورد عشق و پیشرفت رویاپردازی می‌کرده. از اونجا به تخت‌خوابش نگاه دقیقی می‌ندازه و از دید یک مسافر این وسیله رو تحسین می‌کنه. فکر کنم گزاویه داره می‌گه «لذتی‌ از سفرهامون می‌بریم بیشتر بستگی به قصد ذهنی‌مون از سفر داره تا مقصدی که بهش سفر می‌کنیم. اگر قصد سفر رو به محوطه اطرافمون معطوف کنیم، چه‌بسا کشف کنیم که این مکان‌ها هیچ دست‌کمی از کوه‌های سرفراز و جنگل‌های پر پروانه‌ی آمریکای جنوبی ندارن.»

 

 

برای اینکه از گزینه‌ی ۲ خلاص شم و گزینه‌ی ۳ برام روشن بشه مطالعه‌ها کردم و خلاصه‌ش رو توی این مطلب براتون نوشتم. هر قسمتش رو از جایی الهام گرفتم و حتی بعضی جاها همون متن رو براتون ترجمه/نقل کردم. این زیر منابعش رو بهتون می‌گم:

  • https://medium.com/personal-growth/travel-is-no-cure-for-the-mind-e449d3109d71
  • کتاب هنر سیر و سفر / آلن دوباتن

 

نوشته وقتی سفر درمان افسردگی نیست (و چجوری درمانش رو پیدا کردم) اولین بار در سیزدهم پدیدار شد.

افسردگی بعد از سفر | چجوری اومد سراغم و چیکارش کردم

افسردگی بعد از سفر از جنس یک شوک بود برام. از جنس یک تَرَک‌خوردگی. بعد از یک ماه و هفت روز، یهو سبک‌زندگی جاده‌ای، آفتابی و جام‌جهانی رو رها کردم و برگشتم ایران و نمی‌دونستم چیکار کنم و برنامه چیه.

قضیه به دلار و سکته‌ی اقتصادی ایران ربطی نداشت. معمولن مسیرهای من در زندگی وابستگی زیادی به پول ندارن و هرجایی هم بهش نیاز داشتم تونستم جورش کنم، یا با کمینه امکاناتی که داشتم به چیزی که خواستم رسیدم. برای همین هزاران دایرکتی که بهم می‌گفتن «برنگرد! دلار شده یازده تومن! اصحاب کهف می‌شی!» رو فقط روزنامه‌وار رد می‌کردم و سعی می‌کردم تاثیری روی حالم نداشته باشن.

مساله‌ای که من باهاش مواجه شده بودم افسردگیِ ناشی از «خب‌ حالا‌ با‌ زندگیم‌ چیکار‌ کنم؟» بود.

سبک‌زندگی من طوریه که خیلی به زمان حال نزدیکه. از این چشم‌اندازهای پنج‌ساله، اهداف سه‌ساله، و ماموریت‌های یک‌ساله ندارم. امروز ساکن یک روستا در استان گیلان هستم، ممکنه فردا یک کوله‌گرد در جاده‌های چهارمحال و بختیاری باشم، و هفته‌ی بعد ساکن چین. سبک‌زندگی من به طور پیوسته و بدون آمادگی قبلی تغییر می‌کنه (یا بهتر بگم: خودم تغییرش می‌دم).

ولی این قضیه یه مشکلی داره. عوض شدنِ مداوم و ناگهانی این سبک‌زندگی‌ها باعث میشه آدم تَرَک بخوره.

از روسیه یهویی برگشتم. یعنی اصلن خودم رو برای بازگشت به ایران و زندگی در ایسه آماده نکرده بودم. اصلن نمی‌دونم آماده شدن، قبل از اینکه وارد یک مقصد بشم یعنی چی. عادت کردم بدون آمادگی خودم رو بسپارم به پیشامدها و ناشناخته‌ها. رفتارهای من بیشتر خودجوش و آنی /spontaneous/ هستن و نه ازپیش‌برنامه‌ریزی‌شده /pre-planned/.

وقتی رسیدم ایسه برنامه‌ای برای زندگیم نداشتم و از طرفی آدمی که ۳۷ روز پیش از اینجا رفته بود برنگشته بود. یکی دیگه اومده بود. عوض شده بودم. مطمئن نبودم همون چیزهایی که قبل از سفرِ روسیه از ایسه می‌خواستم رو هنوز هم بخوام. رویاهای جدیدی اومده بودن تو فکرم. تا آفریقا رفتن. تا چین. و حتی گرجستان. تا تهِ کوچه‌ی شک.

یهو در ایسه‌ی آشنای خودم فرود اومده بودم و چیزی که برام ناآشنا بود خودم بودم. این منِ جدید. که نمی‌دونستم چی می‌خواد.

هنوز هم دقیقن نمی‌دونم. ولی این روزها دیگه افسرده نیستم. چون به خودم گفتم:

جیگرم، خب معلومه که نباید بدونی. حق داری سرگردون باشی. تازه از یک سفرِ شدید برگشتی و خیلی چیزها (هم توی خودت و هم اون بیرون) عوض شده. یه کم استراحت کن. خودت رو بغل کن و از بارون عصرگاهی گیلان لذت ببر. دنبال چیزی نگرد و به خودت سخت نگیر. همه چی درست می‌شه.

 

 

نوشته افسردگی بعد از سفر | چجوری اومد سراغم و چیکارش کردم اولین بار در سیزدهم پدیدار شد.

چرا اومدم روستا زندگی کنم؟ | شاید جواب پیش اپیکور باشه

در سال ۳۰۶ قبل از میلاد، یعنی حدود ۲۳۰۰ سال پیش فیلسوفی به نام «اپیکور» زندگی خانوادگی غیرعادی رو در پیش گرفت. با چندتا از دوست‌های صمیمیش (که اکثرن فیلسوف، ریاضیدان و آدم‌حسابی‌های اون روزهای آتن بودن) رفتن بیرون از شهر خونه‌ی بزرگی گرفتن و دور هم زندگی جدیدی رو شروع کردن. توی خونه‌شون فضای کافی برای همه وجود داشت که کنج آسایش خودشون رو داشته باشن و برای غذاخوردن و استراحت و هرچی، دور هم در یک اتاق مشترک جمع می‌شدن.

در خانواده‌ی نسبتن بزرگ اپیکور هیچ احساس محدودیتی وجود نداشت و همه همدیگر رو پذیرفته بودن و با هم همدل بودن.

آلن دوباتن در کتاب «تسلی‌بخشی‌های فلسفه»، فصل دوم رو به اپیکور و سبک زندگیش اختصاص داده. این مطلب هم کم و بیش خلاصه‌ای از همون کتاب و همون صفحات از کتابه.

ما وجود نداریم مگر وقتی کسی باشه که بتونه ببینه ما وجود داریم. چیزی که می‌گیم هیچ معنایی نداره مگر زمانی که کسی بتونه اون رو بفهمه. در میانِ دوستان بودن یعنی تایید گرفتن. شناخت دوست‌هامون از ما، اینکه هوامون رو دارن و ازمون مراقبت می‌کنن، اینکه بهمون علاقه دارن و بهمون مهر می‌دن باعث میشه که ما از رخوت و کرختی بیایم بیرون. اون‌ها ما رو می‌شناسن و باهامون شوخی می‌کنن و نشون می‌دن که ضعف‌های ما رو می‌شناسن و اون‌ها رو پذیرفتن، در نتیجه به نوبه‌ی خودشون می‌پذیرن که ما هم در دنیا جایی داریم.

رفیق واقعی ما رو بر اساس معیارهای دنیوی نمی‌سنجن، بلکه به خودِ اصلی ما علاقه دارن، به همین گهی که هستیم. مثل زوج‌های آرمانی، عشق اون‌ها به ما متاثر از ظاهر یا جایگاه ما در سلسله‌مراتب اجتماعی نیست، در نتیجه وقتی پیش اون‌ها هستیم دغدغه‌ی این رو نداریم که لباس‌های کهنه بپوشیم یا اینکه نشون بدیم جیب‌مون خالیه یا هرچی.

شاید دلیل اینکه همه دارن سعی می‌کنن پول در بیارن، عطش صرف برای زندگی مجلل و آسایش نیست. شاید انگیزه‌ی مهم‌تری برای این قضیه وجود داره که در لایه‌های زیرینِ ذهن ما جا داره: اینکه ما همیشه آرزو داریم دیگران به ما ارج بگذارن و با ما خوب رفتار کنن و ما رو تایید کنن. شاید مهم‌ترین دلیلِ جستجوی ما برای پول تضمین احترام و توجه اطرافیانه، که در غیر این صورت چپ‌چپ نگاهمون می‌کنن و بهمون سرکوفت می‌زنن. اپیکور این نیاز بنیادین ما رو شناخت و فهمید که تعداد اندکی دوستانِ واقعی می‌تونن عشق و احترامی به ما بدن که ممکنه ثروت نتونه برای ما فراهم کنه. [از کتاب براتون نقل قول و بازنویسی کردم] 

پیش این آدم‌ها من خودِ خودِ خودم هستم و هرچقدر هم زشت و مفلس و عجیب باشم، بهم عشق می‌دن و من رو می‌پذیرن. خوشبختانه از این دوستان همدل کم ندارم.

اپیکور و دوست‌هاش حرکت خفن دیگه‌ای هم زدن. برای اینکه مجبور نباشن برای کسانی کار کنن که ازشون خوششون نمیاد، از اشتغال در فضای تجاری آتن اومدن بیرون و نزدیک خونه یک باغ خریدن و برای استفاده‌ی روزمره توش سبزی و میوه پرورش دادن. نسبت به قبل پول کمتری داشتن ولی دیگه مجبور نبودن کاری بکنن که دوستش ندارن.

رژیم غذایی اون‌ها شاهانه نبود، ولی خوش‌عطر و خوش‌طعم بود. اون‌ها خودشون رو از ارزش‌های آتن کشیده بودن بیرون و ایدئولوژی جدید خودشون رو پاشیده بودن روی خونه و خونواده‌ی جدیدشون. اون‌ها آزاد بودن و آزاد می‌اندیشیدن.

ما باید خود را از زندان امور روزمره و سیاست‌های روزمره رها کنیم!    — اپیکور

«تفکر در باغ» نامی بود که خانواده‌ی اپیکور باهاش شناخته شده بود. اکثرشون هم نویسنده بودن و در اون دوران آثار خفنی برای بشریت به جا گذاشتن. در این خونه همه سعی می‌کردن مشکلات، احساسات، اضطراب‌ها و درد‌های مبهم خودشون رو تحلیل کنن و با همدیگه در موردش حرف بزنن.

البته بعیده که ثروت کسی رو بدبخت کنه. ولی اصل استدلال اپیکور این بود که اگر پول داشته باشیم ولی از نعمت دوستان، آزادی، و تفکر محروم باشیم، هرگز واقعن خوشبخت نمی‌شیم. و اگر از این سه نعمت برخوردار باشیم ولی پول نداشته باشیم، هرگز بدبخت نخواهیم بود.

پس اگر چیزهای گرانقیمت نمی‌توانن چندان ما رو شاد کنن پس چرا اینقدر مجذوبشون هستیم؟ شاید چون این گرانقیمت‌ها راه‌های معقول و قابل‌هضمی هستن برای برآوردن نیازهایی که به نظر می‌رسه ما درکشون نمی‌کنیم و ریشه‌شون رو نمی‌دونیم. به هرحال اشیا در بعد مادی ادای چیزهایی رو در میارن که می‌خوایم در بعد روان‌شناختی به دست بیاریم. می‌ریم یک جیپ آفرود می‌خریم در حالی که «آزادی» چیزیه که دنبالشیم.

سردرگمی و آشفتگی ما خیلی هم تقصیر خودمون نیست. یه چیزی هست که این آشفتگی رو بیشتر می‌کنه و ما رو گمراه‌تر می‌کنه، و اون «باورهای باطلِ» اطرافیانمونه. باورهایی که به جای تاکید روی آزادی و تفکر، شما رو به ثروت و ترفیع شغلی و موفقیت تشویق می‌کنن. البته که این قضیه تصادفی نیست. این داستان به سود شرکت‌های تجاریه که سلسله نیازهای ما رو تحریف می‌کنن و برای ما نیازتراشی می‌کنن و هر روز توی مخ ما می‌خونن که به فیلان و بیسار احتیاج داریم تا حال بهتری داشته باشیم. مثل آقای کینگ کمپ ژیلت که توی مخ همه‌ی زن‌های دنیا خوراند که اگه دست و پاهاتون مو داشته باشه زشته و عیبه، و با این کار میلیون‌ها میلیون تیغ و موبر فروخت، میلیاردها دلار پول به جیب زد، و پانزده دقیقه به زمان دوش‌گرفتن شما اضافه کرد.

کاپیتالیسم جان! خیلی کثیف بازی می‌کنی. لعنت بهت.

 

فکر کنم متوجه شدین که چرا اومدم توی این باغ و در روستا زندگی می‌کنم؟

آره. به این روستا در استان گیلان نقل مکان کردم تا در محیطی آرام و خوش‌آب‌وهوا، همراه با دوستانی همدل، همه چیز رو زیر سوال ببرم و ایدئولوژی‌ها و احساسات جدیدی رو زیست کنم. دنیایی که اون بیرون ساختیم، و ارزش‌هایی که بر اون حاکمه رو قبول ندارم و به نظرم ریدیم. در نتیجه می‌خوام اینجا توی خونه‌م که اسمش رو گذاشتیم ایسه (به معنای «اکنون») تعریف خودم از زندگی، ارزش‌ها، عرف‌ها، قوانین و هرچیزی رو بسازم.

خوشحال می‌شم نظرتون رو بدونم و ببینم شما در مورد این سبک زندگی، دنیایی که بشر تا به حال روی کره‌ی زمین ساخته و هرچی برام بگید.

نوشته چرا اومدم روستا زندگی کنم؟ | شاید جواب پیش اپیکور باشه اولین بار در سیزدهم پدیدار شد.