افسردگی بعد از سفر | چجوری اومد سراغم و چیکارش کردم

افسردگی بعد از سفر از جنس یک شوک بود برام. از جنس یک تَرَک‌خوردگی. بعد از یک ماه و هفت روز، یهو سبک‌زندگی جاده‌ای، آفتابی و جام‌جهانی رو رها کردم و برگشتم ایران و نمی‌دونستم چیکار کنم و برنامه چیه.

قضیه به دلار و سکته‌ی اقتصادی ایران ربطی نداشت. معمولن مسیرهای من در زندگی وابستگی زیادی به پول ندارن و هرجایی هم بهش نیاز داشتم تونستم جورش کنم، یا با کمینه امکاناتی که داشتم به چیزی که خواستم رسیدم. برای همین هزاران دایرکتی که بهم می‌گفتن «برنگرد! دلار شده یازده تومن! اصحاب کهف می‌شی!» رو فقط روزنامه‌وار رد می‌کردم و سعی می‌کردم تاثیری روی حالم نداشته باشن.

مساله‌ای که من باهاش مواجه شده بودم افسردگیِ ناشی از «خب‌ حالا‌ با‌ زندگیم‌ چیکار‌ کنم؟» بود.

سبک‌زندگی من طوریه که خیلی به زمان حال نزدیکه. از این چشم‌اندازهای پنج‌ساله، اهداف سه‌ساله، و ماموریت‌های یک‌ساله ندارم. امروز ساکن یک روستا در استان گیلان هستم، ممکنه فردا یک کوله‌گرد در جاده‌های چهارمحال و بختیاری باشم، و هفته‌ی بعد ساکن چین. سبک‌زندگی من به طور پیوسته و بدون آمادگی قبلی تغییر می‌کنه (یا بهتر بگم: خودم تغییرش می‌دم).

ولی این قضیه یه مشکلی داره. عوض شدنِ مداوم و ناگهانی این سبک‌زندگی‌ها باعث میشه آدم تَرَک بخوره.

از روسیه یهویی برگشتم. یعنی اصلن خودم رو برای بازگشت به ایران و زندگی در ایسه آماده نکرده بودم. اصلن نمی‌دونم آماده شدن، قبل از اینکه وارد یک مقصد بشم یعنی چی. عادت کردم بدون آمادگی خودم رو بسپارم به پیشامدها و ناشناخته‌ها. رفتارهای من بیشتر خودجوش و آنی /spontaneous/ هستن و نه ازپیش‌برنامه‌ریزی‌شده /pre-planned/.

وقتی رسیدم ایسه برنامه‌ای برای زندگیم نداشتم و از طرفی آدمی که ۳۷ روز پیش از اینجا رفته بود برنگشته بود. یکی دیگه اومده بود. عوض شده بودم. مطمئن نبودم همون چیزهایی که قبل از سفرِ روسیه از ایسه می‌خواستم رو هنوز هم بخوام. رویاهای جدیدی اومده بودن تو فکرم. تا آفریقا رفتن. تا چین. و حتی گرجستان. تا تهِ کوچه‌ی شک.

یهو در ایسه‌ی آشنای خودم فرود اومده بودم و چیزی که برام ناآشنا بود خودم بودم. این منِ جدید. که نمی‌دونستم چی می‌خواد.

هنوز هم دقیقن نمی‌دونم. ولی این روزها دیگه افسرده نیستم. چون به خودم گفتم:

جیگرم، خب معلومه که نباید بدونی. حق داری سرگردون باشی. تازه از یک سفرِ شدید برگشتی و خیلی چیزها (هم توی خودت و هم اون بیرون) عوض شده. یه کم استراحت کن. خودت رو بغل کن و از بارون عصرگاهی گیلان لذت ببر. دنبال چیزی نگرد و به خودت سخت نگیر. همه چی درست می‌شه.

 

 

نوشته افسردگی بعد از سفر | چجوری اومد سراغم و چیکارش کردم اولین بار در سیزدهم پدیدار شد.